شیارلغتنامه دهخداشیار. (اِ) شدیار = شدکار. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). زمینی را گویند که بجهت زراعت با گاوآهن شکافته باشند. (برهان ). زمین گاوآهن زده . (فرهنگ اسدی ). شکاف که با گا
شیارلغتنامه دهخداشیار. (ع اِ) نیکویی . (منتهی الارب ). حسن و جمال . (اقرب الموارد) . || لباس . || هیئت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || نازکی . (منتهی الارب ). || فربهی .
شیارلغتنامه دهخداشیار. (ع مص ) انگبین چیدن از خانه ٔ زنبور عسل . (منتهی الارب ). شَور. شیارة. مَشار. مَشارة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به مصادر مذکور شود. || ریاضت داد
grooveدیکشنری انگلیسی به فارسیشیار، گودی، خط، خیاره، کانال، خان تفنگ، کار جاری و یکنواخت، عادت زندگی، خط انداختن، شیار دار کردن، تن در دادن
شیار انداختنلغتنامه دهخداشیار انداختن .[ اَ ت َ ] (مص مرکب ) شکاف انداختن در زمین . بریدن زمین بدرازا، و در غیر زمین نیز ممکن است بکار رود.
شیار دادنلغتنامه دهخداشیار دادن . [ دَ ] (مص مرکب ) شخم کردن . شیار ایجاد کردن در زمین ، و در غیر زمین نیز ممکن است بکار رود.