شگنیلغتنامه دهخداشگنی . [ ش ُ گ ُ ] (ص نسبی ) شگونیا. غیب گو. (ناظم الاطباء). رجوع به شگونیا و مترادفات کلمه شود.
مازندریفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= مازندرانی: ◻︎ از این گشتهای گر بدانی تو بنده / شه شگنی و میر مازندری را (ناصرخسرو: ۱۴۳).
شگونیالغتنامه دهخداشگونیا. [ ش َ ] (ص ) فالگر. فالگیر. غیبگو. (ناظم الاطباء). رجوع به شگنی و مترادفات کلمه شود.