شگنلغتنامه دهخداشگن . [ ش ُ گ ُ ] (اِ) شگون . فال نیک . (ناظم الاطباء). مخفف شگون است که به فال نیک برداشتن و به میمنت دانستن چیزها باشد، مانند: پرواز مرغان و حرکات وسکنات آدمی
شگنانلغتنامه دهخداشگنان . [ ش ِ ] (اِخ ) نام قریه ای به حوالی بلخ . (یادداشت مؤلف ). رجوع به شکنان شود.
شگنیلغتنامه دهخداشگنی . [ ش ُ گ ُ ] (ص نسبی ) شگونیا. غیب گو. (ناظم الاطباء). رجوع به شگونیا و مترادفات کلمه شود.
شگنانلغتنامه دهخداشگنان . [ ش ِ ] (اِخ ) نام قریه ای به حوالی بلخ . (یادداشت مؤلف ). رجوع به شکنان شود.
شگنیلغتنامه دهخداشگنی . [ ش ُ گ ُ ] (ص نسبی ) شگونیا. غیب گو. (ناظم الاطباء). رجوع به شگونیا و مترادفات کلمه شود.
شکنانلغتنامه دهخداشکنان . [ ش ِ ] (اِخ ) شگنان . نام سرزمینی . (از فرهنگ لغات ولف ). ناحیتی است از وخان که رود جیحون بدو گذرد و حد شمالی هند است از حدود ماوراءالنهر. (از حدود الع
مازندریفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= مازندرانی: ◻︎ از این گشتهای گر بدانی تو بنده / شه شگنی و میر مازندری را (ناصرخسرو: ۱۴۳).
شگونیالغتنامه دهخداشگونیا. [ ش َ ] (ص ) فالگر. فالگیر. غیبگو. (ناظم الاطباء). رجوع به شگنی و مترادفات کلمه شود.