شوی کردهلغتنامه دهخداشوی کرده . [ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) شوهرکرده . دختری که شوهر گزیده باشد : ور صد هزار عذر بگوئی گناه رامر شوی کرده را نبود زیب دختری .سعدی .
شویلغتنامه دهخداشوی ٔ. [ ش ُ وَی ْءْ ] (ع اِ مصغر) لغت ردی ٔ است درتصغیر «شی ٔ» از ادریس بن موسی نحوی . (منتهی الارب ).
شویلغتنامه دهخداشوی . [ ش َ ] (اِ) پیراهن است و به عربی قمیص گویند. (برهان ). شبی . رجوع به شبی شود.
شویلغتنامه دهخداشوی . (اِ) شوربا و آهاری را گویند که بر روی تار پارچه ای که می بافند مالند. (برهان ). آهار جولاهان بود و آن را بت نیز گویند. (یادداشت مؤلف ). پت . رجوع به پت و
یک بختهلغتنامه دهخدایک بخته . [ ی َ / ی ِ ب َ ت َ / ت ِ ] (ص نسبی ) زن که یک شوی کرده باشد. زن که یک شوی بیشتر نکرده یعنی شوی او نمرده و یا از شوی طلاق نگرفته و به شوی دیگر نرفته ب
دوبختهلغتنامه دهخدادوبخته . [ دُ ب َ ت َ / ت ِ ] (ص نسبی ) زن که از شوی نخست به مرگ او یا به طلاق جدا شده و شوی دیگر کرده باشد. آنکه دو شوی کرده باشد. || شوی که دو زن کرده باشد. (
حاصنلغتنامه دهخداحاصن . [ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از حصن : و امراءة حاصن ؛ زن پارسائی گزیده . زن پرهیزکار. || زن شوی کرده . محصنة.
محصنةلغتنامه دهخدامحصنة. [ م ُ ص ِ ن َ ] (ع ص ) زن پارسا. (منتهی الارب ). زن عفیفه و باحیا. (ناظم الاطباء). || زن آزاد و شوی کرده . (مهذب الاسماء). شوهردار. (یادداشت مرحوم دهخدا)
دایاتلغتنامه دهخدادایات . (معرب ، اِ) ج ِ دایه فارسی : و دفع المولود الی الخواطن والدایات . (دزی ج 1 ص 420). رجوع به دایه شود.- ذات دایات ؛ که او را دایه ها باشد و آن تعبیر از ز