شونیزلغتنامه دهخداشونیز. (اِ) سیاه دانه را گویند و به عربی حبةالسودا خوانند و آن تخمی باشد که بر روی خمیر نان پاشند. (برهان ). مرادف شنیز و شونیز معرب آن . (رشیدی ). سیه دانه . (
شونیزلغتنامه دهخداشونیز. (اِ) شومیز. شومِز. زمین شیارکرده . (برهان ). شومیز. (جهانگیری ). رجوع به شومیزشود. || برزیگر و زراعت کننده . (برهان ).
شونیزفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگیاهی خودرو با برگهای یا بنفش و دانههای ریز سیاه که گذشته مصرف دارویی داشته؛ سیاهدانه؛ نانخواه؛ بوغنج.
شونیزیلغتنامه دهخداشونیزی . (ص نسبی ) منسوب است به شونیز که دانه ٔ سیاه معروفی است . (از انساب سمعانی ).
شونیزیلغتنامه دهخداشونیزی . (ص نسبی )انتسابی است به شونیز بغداد که مقبره ای مشهور و مدفن برخی از مشایخ طریقت می باشد. (از انساب سمعانی ).
شونیزیةلغتنامه دهخداشونیزیة. [ زی ی َ ] (اِخ ) نام مقبره ای بجانب غربی بغداد. (یادداشت مؤلف ). مقبره ای است در سمت مغرب بغداد و جمع کثیری از صلحا در این مکان دفن شده اند: جنید، سَ
ابن شونیزیلغتنامه دهخداابن شونیزی . [ اِ ن ُ ] (اِخ ) نام یکی از بطالین مشهور، و از اخبار او کتابی کرده اند. (ابن الندیم ).
خشب الشونیزلغتنامه دهخداخشب الشونیز. [ خ َ ش َ بُش ْ شو ] (ع اِ مرکب ) چوب سیاه دانه . سیساریون . (یادداشت مؤلف ).
شونیزیلغتنامه دهخداشونیزی . (ص نسبی ) منسوب است به شونیز که دانه ٔ سیاه معروفی است . (از انساب سمعانی ).
شونیزیلغتنامه دهخداشونیزی . (ص نسبی )انتسابی است به شونیز بغداد که مقبره ای مشهور و مدفن برخی از مشایخ طریقت می باشد. (از انساب سمعانی ).
شونیزیةلغتنامه دهخداشونیزیة. [ زی ی َ ] (اِخ ) نام مقبره ای بجانب غربی بغداد. (یادداشت مؤلف ). مقبره ای است در سمت مغرب بغداد و جمع کثیری از صلحا در این مکان دفن شده اند: جنید، سَ