شوشولغتنامه دهخداشوشو. (اِ) گاورس و ارزن . (برهان ). ارزن . (رشیدی ) (آنندراج ). شوشو ظاهراً در این جا مثل بگنی و بخسم و شراب و مسکر باشد. (یادداشت مؤلف ) : خری که آب خورش زیر
شؤشولغتنامه دهخداشؤشؤ. [ ش ُءْ ش ُءْ ] (ع صوت ) شأشاء. خواندن خر برای آب . (از اقرب الموارد). کلمه ای است که بدان خر را بسوی آب خوانند. (منتهی الارب ). || زجر گوسفند و خر برا
شوشود بالالغتنامه دهخداشوشود بالا. (اِخ ) دهی است از دهستان القورات بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند و 315 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
شؤشولغتنامه دهخداشؤشؤ. [ ش ُءْ ش ُءْ ] (ع صوت ) شأشاء. خواندن خر برای آب . (از اقرب الموارد). کلمه ای است که بدان خر را بسوی آب خوانند. (منتهی الارب ). || زجر گوسفند و خر برا
شوشود بالالغتنامه دهخداشوشود بالا. (اِخ ) دهی است از دهستان القورات بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند و 315 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).