شحنلغتنامه دهخداشحن . [ ش َ ] (ع مص ) پر کردن کشتی را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). پرکردن . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). || پرکردن مدینه را به اسبان . (از اقرب
شحندیکشنری عربی به فارسیبارکشتي , محموله دريايي , بار , کرايه , کرايه کشتي , بار کشتي , باربري , گرانبار کردن , حمل کردن , غني ساختن
شهن آبادلغتنامه دهخداشهن آباد. [ ش َ ] (اِخ ) دهی از دهستان پیربیک بخش دلفان شهرستان خرم آباد است و 180 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
شهنوازلغتنامه دهخداشهنواز. [ ش َ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان قوریچای بخش قره آغاج شهرستان مراغه است و 490 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
شهن آبادلغتنامه دهخداشهن آباد. [ ش َ ] (اِخ ) دهی از دهستان پیربیک بخش دلفان شهرستان خرم آباد است و 180 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
شهنوازلغتنامه دهخداشهنواز. [ ش َ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان قوریچای بخش قره آغاج شهرستان مراغه است و 490 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
شهنوازلغتنامه دهخداشهنواز. [ ش َ ن َ ] (اِخ ) نام طایفه ای است که در منطقه ٔمکران سکنی دارند و پیشتر یاراحمدزائی گفته میشد.
شهنوازلغتنامه دهخداشهنواز. [ ش َ ن َ] (ن مف مرکب ) شاه نواز. نواخت یافته از شاه . که شاه او را نوازد. || (نف مرکب ) نوازنده ٔ شاه .