شهرینلغتنامه دهخداشهرین . [ ش َ ] (اِخ ) نام یکی از مرزبانان و نجبای ایرانی از دوده ٔ مهران مرزبان بیت درائی بوده است . (از ترجمه ٔ ایران در زمان ساسانیان ص 159). در نامه ٔ اعمال
شهربندفرهنگ مترادف و متضاد۱. اسیر، زندانی، گرفتار، محاصره، محبوس ۲. بارو، حصار ۳. زندان، محبس ≠ آزاد، رها
گشن یزدادلغتنامه دهخداگشن یزداد. [ گ ُ ی َ ] (اِخ ) پسر شهرین از نجبای دوره ساسانیان : بعد از مرگ شهرین که از دودمان مهران بود برادرش کس فرستاد و پسر شهرین گشن یزداد (قدیس سابها) را
دررسانیدنلغتنامه دهخدادررسانیدن . [ دَرْ، رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) رسانیدن . رسانیدن کسی یا چیزی به کسی . الحاق . (دهار)(تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ارهاق . (تاج المصادر بیه
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن السری . مکنی به ابوالفتوح و ابن الصلاح و ملقب بمجدالدین از فضلای یگانه و حکمای فرزانه بوده است و هم از خانواده ٔ اجلاء علماء
طبقات اجتماعلغتنامه دهخداطبقات اجتماع . [ طَ ب َ ت ِ اِ ت ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) مردمی که از نظر وضع اجتماعی و اقتصادی با هم متفاوتند. مقریزی در رساله ٔ اغاثةالامة بکشف الغمة طبقا
لعللغتنامه دهخدالعل . [ ل َ ] (معرب ، اِ) (کلمه ٔ فارسی است محیطالمحیط). لال . بدخشانی . (زمخشری ). ملخش . بدخشی . یکی از احجار کریمه و صورت دیگر آن لال است چون نعل و نال . یکی