شهروزلغتنامه دهخداشهروز. [ ش َ ] (اِ مرکب ) مصحف شهروذ = شهرود. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). بمعنی شهرود است که رودخانه ٔ بزرگ باشد. (برهان ) (از جهانگیری ) (از ناظم الاطباء) (ازآنند
شهروذلغتنامه دهخداشهروذ. [ ش َ ] (اِ مرکب ) مخفف شاهرود. شاهرود. رود بزرگ ، و مصحف آن شهروز است . (از حاشیه ٔ برهان ). رجوع به شهروز شود.
شهروزهلغتنامه دهخداشهروزه . [ ش َ زَ / زِ ] (اِ مرکب ) گدایی را گویند که هر روز بر دور یکی از محلات شهر و کوچه و بازار بگردد و گدایی کند. (برهان ) (از ناظم الاطباء) (جهانگیری ) (ر
شهروزهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگدایی که هر روز در قسمتی از شهر میگردد و گدایی میکند: ◻︎ شاهیم نه شهروزه لعلیم نه بهروزه / عشقیم نه سرمستی مستیم نه از سیکی (مولوی: مجمعالفرس: شهروزه).
شهر وزیرلغتنامه دهخداشهر وزیر. [ ش َ رِ وَ ] (اِخ ) نام شهری است . بعید نیست که «گیث » یا «جیث » با شهر جدیدی که شهر وزیر یا وزیر نام دارد یکی باشد و احتمال دارد پس از حمله ٔ مغول و
شهروزهلغتنامه دهخداشهروزه . [ ش َ زَ / زِ ] (اِ مرکب ) گدایی را گویند که هر روز بر دور یکی از محلات شهر و کوچه و بازار بگردد و گدایی کند. (برهان ) (از ناظم الاطباء) (جهانگیری ) (ر
شهروزهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگدایی که هر روز در قسمتی از شهر میگردد و گدایی میکند: ◻︎ شاهیم نه شهروزه لعلیم نه بهروزه / عشقیم نه سرمستی مستیم نه از سیکی (مولوی: مجمعالفرس: شهروزه).
خبیره شدنلغتنامه دهخداخبیره شدن . [ خ َ رَ / رِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کمربستن . مهیا شدن . || بهم آوردن . || جمع شدن . (از ناظم الاطباء) : ز شهروز لشکر خبیره شدندبزرگان بی مر پذیره شدن
بهروزهلغتنامه دهخدابهروزه . [ ب ِ زَ / زِ ] (اِ مرکب )بمعنی بهروز است که بلور کبود صاف کم قیمت باشد. (ازبرهان ). بهروج . بهروجه . بهروز. بلور کبود در نهایت صافی و لطافت و خوش رنگ