شهربلغتنامه دهخداشهرب . [ ش َ رَ ] (اِخ ) نام یکی از ملوک آل نصر در حیره . (از مجمل التواریخ و القصص ص 153).
شهربلغتنامه دهخداشهرب . [ ش َ رَ ] (ع ص ) مرد کلانسال . (منتهی الارب ). مرد کلانسال و شیخ . || (اِ) حوضچه ٔ زیر خرمابن . (ناظم الاطباء). شهربة، یکی . رجوع به شهربة شود.
شهربندفرهنگ مترادف و متضاد۱. اسیر، زندانی، گرفتار، محاصره، محبوس ۲. بارو، حصار ۳. زندان، محبس ≠ آزاد، رها
شهربةلغتنامه دهخداشهربة. [ ش َ رَ ب َ ] (ع اِ) مؤنث شَهْرَب . || یکی شَهْرَب . (منتهی الارب ). رجوع به شهرب شود.
شهربانلغتنامه دهخداشهربان . [ ش َ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) شهروان . بزرگ و حاکم و نگاهدارنده ٔ شهر، و آنرا شهریار گفته اند. (از انجمن آرا). مرزبان . (یادداشت مؤلف ).