شهدلغتنامه دهخداشهد. [ ش َ ] (اِخ ) نام ناحیه یا رودی و یا به تعبیر قدما دریایی است و بر حسب آنچه در شاهنامه آمده در مشرق ایران واقع بوده است : از این کوه تا پیش دریای شهددرفش
شحدلغتنامه دهخداشحد. [ ش َ ] (ع مص ) خواستن . سؤال کردن . || کمین کردن . مترصد شدن . || طلب زندگی خود کردن . || گدایی کردن . || بی سر و پا بودن و گدا بودن . (از دزی ). || شحد
شهد الغتنامه دهخداشهد ا. [ ش َ هَِ دَل ْ لاه ] (ع جمله ٔ فعلیه ) خدا گواه است . گونه ای قسم است . گویا مخفف «شهد اﷲ انه لا اله الا هو» بود. بجای ماشأاﷲ امروزه برای دفع چشم زخم ب
شهد انداختنلغتنامه دهخداشهد انداختن . [ ش َ اَ ت َ ] (مص مرکب ) جدا شدن صافی و لطیف چیزی . شهد انداختن انجیر یا خرما یا عسل و مانند آن در ظرفی ؛ جدا شدن صافی و لطیف آن . (یادداشت مؤلف