شندلهلغتنامه دهخداشندله . [ ش ُ دِ ل َ / ل ِ ] (اِ) دوایی است که آن را تودری خوانند و در کرمان مادردخت گویند و تخم آن را بعربی بذرالهوه خوانند. (برهان ) (آنندراج ). اشجارة. تودری
شهدلبلغتنامه دهخداشهدلب . [ ش َ ل َ ] (ص مرکب ) شیرین لب . که لبی چون شهد دارد : در هند تیره بختی و واژونه است کارزان شهدلب همیشه دلم تلخ کام شد.ابوطالب کلیم .
شندلهلغتنامه دهخداشندله . [ ش ُ دِ ل َ / ل ِ ] (اِ) دوایی است که آن را تودری خوانند و در کرمان مادردخت گویند و تخم آن را بعربی بذرالهوه خوانند. (برهان ) (آنندراج ). اشجارة. تودری
شهدلبلغتنامه دهخداشهدلب . [ ش َ ل َ ] (ص مرکب ) شیرین لب . که لبی چون شهد دارد : در هند تیره بختی و واژونه است کارزان شهدلب همیشه دلم تلخ کام شد.ابوطالب کلیم .
شهدطرازلغتنامه دهخداشهدطراز. [ ش َ طِ / طَ ] (ص مرکب ) شهدلب . (آنندراج ). || (نف مرکب ) آراینده به شیرینی : شهدطراز لب لعل نگارزهرفروش بن دندان مار.واله هروی .
تپه حصارلغتنامه دهخداتپه حصار. [ ت َپ ْپ َ ح ِ ] (اِخ ) تپه ای است به هشت میلی جنوب دامغان که عده ای از مستشرقین از آن جمله هوتوم شنیدلر و ویلیام جکن عقیده داشتند که محل شهر صددرواز
اروسملغتنامه دهخدااروسم . [ اِ س ِ ] (از یونانی / لاتینی ، اِ) اروسمن . اروسمین . اروسیمون . بیونانی تودری است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). اسحارة. تودریج . ایشاره . لبسان . لفسان . ش