شنبلیدلغتنامه دهخداشنبلید. [ شَم ْ ب َ ] (اِ) شملید. شملیز. بمعنی شنبلیت است که گل راه رو باشدو به عربی حلبه گویند. (برهان ). گلی باشد زردرنگ بشکل و قد مانند بهارنارنج و همچنان شک
شنبلیدلغتنامه دهخداشنبلید. [ شَم ْ ب َ ] (اِخ ) نام دختر برزین و زن بهرام گور. نام دختر دهقانی زن بهرام گور : مهین دخت را نام ماه آفریدفرانک دگر بد دگر شنبلید.فردوسی .
شنبلیدهلغتنامه دهخداشنبلیده . [ شَم ْ ب َ دَ / دِ ] (اِ) شنبلید. عطر گلها یا گیاههای معطرو خوشبو. (ناظم الاطباء) : شنبلیده و کسن وسبدز در همه ٔ رساتیق نه درهم . (تاریخ قم ص 112). ش
گل شنبلیدلغتنامه دهخداگل شنبلید. [ گ ُ ل ِ شَم ْ ب َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) نوعی گل زرد که مخصوص به شنبلید است : چو خسرو ز بهرام پاسخ شنیدرخش گشت همچون گل شنبلید. فردوسی .ورجوع ب
شمبلیدلغتنامه دهخداشمبلید. [ ش َ ب َ ] (اِ) شنبلید. || شمبلیله . گیاهی مأکول که تخم آنرا به تازی حلبه گویند و در خورشها و اشکنه ها تازه و خشک آنرا داخل می کنند. (ناظم الاطباء). ش
شنبلیتلغتنامه دهخداشنبلیت . [ شَم ْ ب َ ] (اِ) شنبلید. شنبلیله . شملید. شملیز. تخمی است که محلل نفخ باشد و گل آن زردرنگ است و شبیه به بهارنارنج و بوی تیزی دارد. بوییدن آن دفع درد
شنبلیللغتنامه دهخداشنبلیل . [ شَم ْ ب َ ] (اِ) شنبلیله . شمبلیله . حلبه . (ناظم الاطباء). رجوع به شنبلیله شود.
شنبلیدهلغتنامه دهخداشنبلیده . [ شَم ْ ب َ دَ / دِ ] (اِ) شنبلید. عطر گلها یا گیاههای معطرو خوشبو. (ناظم الاطباء) : شنبلیده و کسن وسبدز در همه ٔ رساتیق نه درهم . (تاریخ قم ص 112). ش
گل شنبلیدلغتنامه دهخداگل شنبلید. [ گ ُ ل ِ شَم ْ ب َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) نوعی گل زرد که مخصوص به شنبلید است : چو خسرو ز بهرام پاسخ شنیدرخش گشت همچون گل شنبلید. فردوسی .ورجوع ب
جیشلغتنامه دهخداجیش . (ع اِ) نبات شنبلید که حلبه باشد. (منتهی الارب ). گیاهی است دراز که آنرا بفارسی شلمیز گویند. (از اقرب الموارد).
خردبرگلغتنامه دهخداخردبرگ . [ خ ُ ب َ ] (اِ مرکب ) شنبلید. گلی است زرد خردبرگ و خوشبوی . (لغت نامه ٔ اسدی ) : من رهی آن نرگسک خردبرگ برده بکنبوره دل از جای خویش .شهید بلخی .
شمبلیدلغتنامه دهخداشمبلید. [ ش َ ب َ ] (اِ) شنبلید. || شمبلیله . گیاهی مأکول که تخم آنرا به تازی حلبه گویند و در خورشها و اشکنه ها تازه و خشک آنرا داخل می کنند. (ناظم الاطباء). ش