شناقلغتنامه دهخداشناق . [ ش َ ] (ع ص ) دراز و طویل . مذکر و مؤنث و واحد و جمع در وی یکسان است . (از ناظم الاطباء). و رجوع به شِناق شود.
شناقلغتنامه دهخداشناق . [ ش ِ ] (ع اِ) سربند مشک از دوال و رشته و مانند آن . (منتهی الارب ). بند سر مشک و گویند آن رسن که مشک را بدان درآویزند. ج ، شُنُق . (از مهذب الاسماء). ||
شناقلغتنامه دهخداشناق . [ ش ِ ] (ع مص ) آمیختن مال کسی را به مال خود. (منتهی الارب ). مشانقة. آمیختن مال کسی را به مال خویشتن . (از اقرب الموارد).
شناقلغتنامه دهخداشناق . [ ش ِ ] (ع مص ) گرفتن چیزی را از شَنَق و منه الحدیث : لا شناق َ؛ ای لایؤخذ من الشَنَق حتی یتم . (منتهی الارب ). گرفتن چیزی رااز شَنَق . (از اقرب الموارد
شناقصةلغتنامه دهخداشناقصة. [ ش َ ق ِ ص َ ] (ع اِ) نوعی از لشکر. واحد آن شِنْقاصی است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به شِنْقاصی شود.
شناقصیلغتنامه دهخداشناقصی . [ ش َ ق ِ صی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به شناقصة. (یادداشت مؤلف ). رجوع به شناقصة شود.
شناقةلغتنامه دهخداشناقة. [ ش ِ ق َ ] (ع اِ) آویختن گاه . (یادداشت مؤلف ) : فلما وصل به [ بابن الزبیر رشید ] الی الشناقة... جلد. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج 2 ص 420).
شناقصةلغتنامه دهخداشناقصة. [ ش َ ق ِ ص َ ] (ع اِ) نوعی از لشکر. واحد آن شِنْقاصی است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به شِنْقاصی شود.
شناقصیلغتنامه دهخداشناقصی . [ ش َ ق ِ صی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به شناقصة. (یادداشت مؤلف ). رجوع به شناقصة شود.
شناقةلغتنامه دهخداشناقة. [ ش ِ ق َ ] (ع اِ) آویختن گاه . (یادداشت مؤلف ) : فلما وصل به [ بابن الزبیر رشید ] الی الشناقة... جلد. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج 2 ص 420).
شنقاصیلغتنامه دهخداشنقاصی . [ ش ِصی ی ] (ع اِ) واحد شناقصة که نوعی از لشکر است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به شناقصة شود.
اشناقلغتنامه دهخدااشناق . [ اِ ] (ع مص ) اشناق قِربه ؛ به شِناق [دوال تسمه ] بستن سر مشک را. (منتهی الارب ). بستن سر مشک و بدست گرفتن سر دوال آن به دو دست . (از المنجد). سر مشک ب