شمکانلغتنامه دهخداشمکان . [ ش َ ] (اِخ ) شهرکی است به ناحیت پارس اندر میان کوه نهاده ، سردسیر و جایی آبادان و با کشت و برز و نعمت بسیار و مردم بسیار. (حدود العالم ).
شامکانلغتنامه دهخداشامکان . (اِخ ) قصبه ٔ مرکز دهستان بخش ششتمد شهرستان سبزوار. دارای 1394 تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آن غلات و پبنه و میوه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج
شامکانلغتنامه دهخداشامکان . (اِخ ) دهی از بخش ششتمدشهرستان سبزوار و محدود است از طرف شمال و خاور به شهرستان نیشابور و از جنوب بدهستان ربع شامات و از باختر بدهستان تکاب و زمج . رود
شامکانلغتنامه دهخداشامکان . (اِخ ) قصبه ٔ مرکز دهستان بخش ششتمد شهرستان سبزوار. دارای 1394 تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آن غلات و پبنه و میوه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج
شامکانلغتنامه دهخداشامکان . (اِخ ) دهی از بخش ششتمدشهرستان سبزوار و محدود است از طرف شمال و خاور به شهرستان نیشابور و از جنوب بدهستان ربع شامات و از باختر بدهستان تکاب و زمج . رود
شمعانلغتنامه دهخداشمعان . [ ش َ ] (اِخ ) مؤمنی بود از آل فرعون . (منتهی الارب ). از خدام فرعون که موسی را اخبار نمود به قصد قصاص فرعون . (ازحبیب السیر چ سنگی ج 1 ص 31). یک تن از
شکانلغتنامه دهخداشکان . [ ش ِ ] (اِ) شکاف و رخنه . || زلف و کاکل . || صورتی از شکن است . چین و شکنج و پیچ و گره و عقد و تاب . || (ص ) دارای شکنج . || (ن مف ) شکسته شده . || حلقه