شمعکلغتنامه دهخداشمعک . [ ش َ ع َ ] (اِ مصغر) شمع کوچک . (فرهنگ فارسی معین ). شمعچه . || ستونی کوچک که برای محافظت بنا یا دیوار مشکوکی که بیم خرابی آن رود. (فرهنگ فارسی معین ).
شمعکفرهنگ انتشارات معین(شَ عَ) [ ع - فا. ] (اِمصغ .) 1 - شمع کوچک . 2 - ستونی کوچک برای محافظت بنا یا دیوار مشکوکی که بیم خرابی آن رود.
یخ شمعکیcandle iceواژههای مصوب فرهنگستاننوعی دریایخ واپاشیده متشکل از منشورها یا استوانههای یخی که راستای آنها عمود بر سطح یخ اصلی است متـ . یخ قلمی penknife ice
پیلوتفرهنگ انتشارات معین(لُ) [ انگ . ] (اِ.) 1 - شمعک . 2 - طبقة همکف ساختمان که ارتفاع آن از بقیة طبقه ها کمتر است و معمولاً به عنوان پارکینگ و موتورخانه و یا انباری استفاده می شود.
ساقةلغتنامه دهخداساقة. [ ق َ / ق ِ ] (ع اِ) ساقه . بازپسینان لشکر. (مهذب الاسماء). دنباله ٔ لشکر. (آنندراج ). دنباله ٔ لشکر و فوج پسین از پنج فوج معینه که بترکی آن را چنداول گوی
شمعلغتنامه دهخداشمع. [ ش َم ْ / ش َ م َ ] (ع اِ) موم شمع (و آن مولد است ). (منتهی الارب ). موم عسل که از آن برای روشنایی استفاده کنند. (از اقرب الموارد). موم . (ناظم الاطباء) (