شمزلغتنامه دهخداشمز. [ ش َ ] (مص ، اِمص ) نفرت نفس از چیزی که ناخوش دارد آنرا. (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). دوری کردن از چیزی به سبب ناخوش داشتن آن . (از اقرب الموارد).
شمذلغتنامه دهخداشمذ. [ ش َ ] (ع مص ) آبستن گردیدن ناقه پس دم را دروا داشتن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). مصدر بمعنی شماذ. (ناظم الاطباء). رجوع به شماذ شود.
شمذلغتنامه دهخداشمذ. [ ش َ م َ ] (اِ) شمد. نان سفید. (ناظم الاطباء). نان سفیدنیکو و به عربی خبز. (از برهان ). رجوع به شمد شود. || لاجوردرنگ . (ناظم الاطباء) (از برهان ).
شمذلغتنامه دهخداشمذ. [ ش ُم ْم َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ شامذ. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به شامذ شود.
شمظلغتنامه دهخداشمظ. [ ش َ ] (ع مص ) آمیختن سخن نرم را با سخن درشت . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). || برانگیختن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج
شمزیلغتنامه دهخداشمزی . [ ش ِ م َ ] (اِخ ) عمربن ابی عثمان شمزی . یکی از متلکمان معتزله است واز عمروبن عبید و واصل بن عطا روایت کرد و اسماعیل بن ابراهیم عجلی از او روایت دارد. (
شیخ شمزینلغتنامه دهخداشیخ شمزین . [ ش َ ش َ ] (اِخ ) دهی ازدهستان ترگور بخش سلوانا از شهرستان ارومیه است و 110 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
شمزیلغتنامه دهخداشمزی . [ ش ِ م َ ] (اِخ ) عمربن ابی عثمان شمزی . یکی از متلکمان معتزله است واز عمروبن عبید و واصل بن عطا روایت کرد و اسماعیل بن ابراهیم عجلی از او روایت دارد. (
شیخ شمزینلغتنامه دهخداشیخ شمزین . [ ش َ ش َ ] (اِخ ) دهی ازدهستان ترگور بخش سلوانا از شهرستان ارومیه است و 110 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
پجوللغتنامه دهخداپجول . [ پ ُ ] (اِ) بجول . پژول .بژول . شتالنگ . اشتالنگ . کعب . قاب . غاب : نه اقعس سرون و نه نقرس دو پانه اکفس پجول و نه شم ز استر. ابوعلی الیاس (از فرهنگ اسد