شلوکلغتنامه دهخداشلوک . [ ش َ ] (اِ) زلو. علق . شلک . شلکا. (ناظم الاطباء). زلو باشد و آن کرمی است که خون از بدن بمکد. (برهان ). زلو. علق . (ریاض الادویة). زالو. رجوع به زالو، ش
اوشلوکلغتنامه دهخدااوشلوک . [ اَ ش ُل ْ لو ] (اِ) آب شلوک .میوه ٔ پرآب و هرچیز آبکی . (یادداشت مرحوم دهخدا).
زلولغتنامه دهخدازلو. [ زَ ] (اِ) نام کرمی است دراز که در آب پیدا شود و چون او را به عضوی بچسبانند خون را بمکد و آن را شلوک و دیوچه نامند. (فرهنگ جهانگیری ). کرمی باشد سیاه رنگ
زالوفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکرمی کوچک و سیاهرنگ که در آب زندگی میکند و با مکندههای روی بدنش خون جانوارن را میمکد؛ دیوچه؛ دیوک؛ شلوک؛ شلک؛ شلکاو جلو؛ خرستۀ دشتی.
زالولغتنامه دهخدازالو.(اِ) کرمی است که چون بر بدن چسبانند خون فاسد را بمکد. (برهان قاطع) (آنندراج ). و رجوع به زلو، جلو، شلک ، شلکا، شلوک ، زلوک ، زرو، دیوچه ، علق و مکل شود.