شفیلغتنامه دهخداشفی . [ ش ِ / ش َ ](از ع ، اِ) ممال شفا. (یادداشت مؤلف ) : باد خلقش دمیده عطر حسب نحل مهرش نهاده شهد شفی . ابوالفرج رونی .از آن سبب که عسل را حلاوت لب توست خدا
شفیلغتنامه دهخداشفی . [ ش َ فا ] (ع مص ) نزدیک شدن آفتاب به غروب . || برآمدن ماه نو. || نمایان شدن شخص . (منتهی الارب ). و رجوع به شَفا شود.
شفیلغتنامه دهخداشفی . [ ش َ فا ](ع اِ) اندک ، چنانچه مرد را هنگام مرگ ، و ماه را گاه محاق و آفتاب را به وقت غروب گویند: مابقی منه الا شفی ً؛ یعنی کم . (منتهی الارب ). و رجوع به
شفیلغتنامه دهخداشفی . [ ش َ فی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به شفة. (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (منتهی الارب ). لبی . (ناظم الاطباء). و رجوع به شفوی و شفهی و شفهیة شود.
شفیق المؤیدلغتنامه دهخداشفیق المؤید. [ ش َ قُل ْ م ُ ءَی ْ ی ِ ] (اِخ ) شفیق بک بن احمد مؤید عظمی . از پیشتازان نهضت سیاسی سوریه است . وی در سال 1283 هَ . ق . در دمشق دیده بر جهان گش
شفیق المؤیدلغتنامه دهخداشفیق المؤید. [ ش َ قُل ْ م ُ ءَی ْ ی ِ ] (اِخ ) شفیق بک بن احمد مؤید عظمی . از پیشتازان نهضت سیاسی سوریه است . وی در سال 1283 هَ . ق . در دمشق دیده بر جهان گش