شفقتفرهنگ مترادف و متضادترحم، دلجویی، دلسوزی، رافت، عطوفت، غمخواری، لطف، محبت، مرحمت، مهربانی، نوازش، نرمدلی ≠ قسوت
شفقت بردنلغتنامه دهخداشفقت بردن . [ ش َ ق َ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) دلسوزی داشتن . رحمت آوردن . رقت آوردن : شه چو شفقت برد فرازآیندبر عملهای خویش بازآیند. نظامی .رحمتی کن که به سر میگردم
شفقت کردنلغتنامه دهخداشفقت کردن . [ ش َ ف َ ق َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مهربانی کردن . مهر ورزیدن . مهربانی نمودن : بر مجرمان و ظالمان شفقت کردم . (گلستان ).به دل بر او شفقت کن ولی مروبه
شفقت نامهلغتنامه دهخداشفقت نامه . [ ش َ ف َ ق َ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) تعزیت نامه و مکتوبی که در نوازش کسی نویسند. (ناظم الاطباء).
بی شفقتلغتنامه دهخدابی شفقت . [ ش َ ف َ ق َ ] (ص مرکب ) نامهربان . (ناظم الاطباء) : بازگردید و توبه کنید تا از دست او نجات یابید و وی نزدیکست که ببلوغ رسد و سخت بی رحم و بی شفقت اس