شعردیکشنری عربی به فارسیمو , موي سر , زلف , گيسو , چامه سرايي , شعر , اشعار , نظم , لطف شاعرانه , فن شاعري , ارزش , قيمت , بها , بها قاءل شدن , قيمت گذاشتن , بنظم اوردن , شعر گفتن
شارلغتنامه دهخداشار. (اِخ ) حصاری است از حصارهای یمن در مخلاف (روستای ) جعفر. گویند از امکنه ٔ تهامه است . (معجم البلدان ).
شارلغتنامه دهخداشار. (اِ) شهر باشد و شارستان شهرستان را گویند. (فرهنگ جهانگیری ). بمعنی شهر باشد که عربان مدینه خوانند. (برهان قاطع). شهر و مدینه . (غیاث ). || بنای بلند و بس ع
شارلغتنامه دهخداشار. [ رِن ْ ] (ع ص ، اِ) شاری . مفردشُراة. (از منتهی الارب ). و شراة فرقه ای از خوارج رانامند. وجه تسمیه ٔ آن «شری زید اذا غضبه ولج » یا گفته ٔ آنان است به این