شاءلغتنامه دهخداشاء. [ ش َءْ ] (ع صوت ) کلمه ٔ زجر است مقصور از شأشاء. (منتهی الارب ). کلمه ٔ زجر است . (از تاج العروس ). کلمه ای است که بدان گوسپند و خر را زجر کنند تا راه رو
شاعلغتنامه دهخداشاع . (ع اِ) کمیز شتر تیزشده بگشنی یا پریشان و پراکنده از کمیز شتر ماده ٔ گشن یافته .(منتهی الارب ). بول الجمل الهائج . (اقرب الموارد).
شاعلغتنامه دهخداشاع . (ع ص ) آشکارا و فاش . (آنندراج ). شائع. یقال «حدیث شائع و شاع » علی حذف العین ؛ ای ذائع فاش . (اقرب الموارد). || سهم شاع ؛ نصیب غیر مقسوم . (منتهی الارب )
شَعَائِرَفرهنگ واژگان قرآنعلامتها (منظور از شعائر الهي يا ديني آنچه از دين است که مشخصه و علامت دينداري است .جمع شعيره به معناي علامت است و مشعر را هم به همين جهت مشعر گفتهاند ، و نيز و
شَعَائِرَفرهنگ واژگان قرآنعلامتها (منظور از شعائر الهي يا ديني آنچه از دين است که مشخصه و علامت دينداري است .جمع شعيره به معناي علامت است و مشعر را هم به همين جهت مشعر گفتهاند ، و نيز و