شریفلغتنامه دهخداشریف . [ ش ُ رَ ] (اِخ ) نام آبی در نجد. (ناظم الاطباء). آبی است مر بنی نمیر را به نجد و آنرا روزی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آبی است مر بنی نمیر را. (از
شریفلغتنامه دهخداشریف . [ ش ُ رَ ] (اِخ ) نام کوهی بس بلند در عربستان . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
شريفدیکشنری عربی به فارسیستوده , محترم , شريف , شايان تعريف , پسنديده , بزرگوار , ابرومند , لا يق احترام , شرافتمندانه
شریف آبادلغتنامه دهخداشریف آباد. [ ش َ ] (اِخ ) دهی از دهستان مرکزی بخش میامی شهرستان شاهرود. سکنه ٔ آن 142 تن است . آب آن از قنات است . محصول آنجا غلات و لبنیات . راه آن ماشین رو اس
شریف آباد طجرلغتنامه دهخداشریف آباد طجر. [ ش َ طَ ج َ ] (اِخ ) دهی از دهستان سامن شهرستان ملایر. سکنه ٔ آن 282 تن است . آب آن از چشمه تأمین می شود. محصول آنجا غلات دیم و لبنیات است . (ا
شریف آبادلغتنامه دهخداشریف آباد. [ش َ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش جعفرآباد شهرستان ساوه . محصول آنجا غلات و بنشن و چغندرقند. سکنه ٔ آن 176 تن است . آب آن از قنات است . صنایع دس
شریف آملیلغتنامه دهخداشریف آملی . [ ش َ ف ِ م ُ ] (اِخ ) ملا محمد شریف فرزند ملا شیخ حسن آملی . از گویندگان قرن یازدهم هجری قمری بود. وی به هندوستان رفت و به خدمت ابراهیم خان بن علی
شریف آبادلغتنامه دهخداشریف آباد. [ ش َ ] (اِخ ) دهی از دهستان مرکزی بخش میامی شهرستان شاهرود. سکنه ٔ آن 142 تن است . آب آن از قنات است . محصول آنجا غلات و لبنیات . راه آن ماشین رو اس
شریف آباد طجرلغتنامه دهخداشریف آباد طجر. [ ش َ طَ ج َ ] (اِخ ) دهی از دهستان سامن شهرستان ملایر. سکنه ٔ آن 282 تن است . آب آن از چشمه تأمین می شود. محصول آنجا غلات دیم و لبنیات است . (ا