شریرفرهنگ مترادف و متضادبدجنس، بدذات، بدعمل، بدکار، بدکردار، تباهکار، خبیث، ستمکار، سنگدل، شرور، شقی، ظالم، مفسدهجو، موذی، نابکار ≠ سلیم
شریرلغتنامه دهخداشریر. [ ش َ ] (ع ) جانب دریا. (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || نام درختی بحری . (ناظم الاطباء). درختی است دریایی . (منتهی الارب ) (
شریرلغتنامه دهخداشریر. [ ش ِرْ ری ] (ع ص ) مرد بسیارشر. ج ، شریرون .(ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). بدکردار. (دهار). کثیرالشر. (مهذب الاسماء).
شریرلغتنامه دهخداشریر. [ ش ُ رَی ْ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ). جایگاهی است در دیار عبدالقیس . (از معجم البلدان ).
شريردیکشنری عربی به فارسیبزهکارانه , تبه کارانه , ديو , شيطان , روح پليد , ادم بسيار شرير , ديوسان , شيطاني , کثيف , نامطبوع , زننده , تند و زننده , کريه , عاصي , گناهکار , گمراه کننده
شریرونلغتنامه دهخداشریرون . [ ش ِرْ ری ] (ع ص ، اِ) ج ِ شِرّیر. (قطر المحیط) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به شریر شود.
شریرةلغتنامه دهخداشریرة. [ ش َ ری رَ ] (ع ص ، اِ) شریره . سوزن کلان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || یکی شریر، یک درخت دریایی . (از اقرب الموارد). || تأنیث
viciousدیکشنری انگلیسی به فارسیشریر، بدجنس، حیوان صفت، شریر، معیوب، فاسد، بدطینت، بدسگال، بدکار، تباهکار، نا درست
شریرونلغتنامه دهخداشریرون . [ ش ِرْ ری ] (ع ص ، اِ) ج ِ شِرّیر. (قطر المحیط) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به شریر شود.