شرکت کردنلغتنامه دهخداشرکت کردن . [ ش ِ ک َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شرکت جستن . دخالت نمودن . وارد شدن . پیوستن . به جمع درآمدن : محصلین در امتحانات نهایی شرکت کردند. (یادداشت مؤلف ). ر
انبازی کردنلغتنامه دهخداانبازی کردن .[ اَم ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شرکت کردن . (ناظم الاطباء)(فرهنگ فارسی معین ). شرکت . (شعوری ج 1 ورق 123 الف ). اشتراک . تشارک . مشارکت . مفاوضه . (یاد
participatesدیکشنری انگلیسی به فارسیشرکت می کند، شرکت کردن، مشارکت کردن، شریک شدن، سهیم شدن، دخالت کردن، اشتراک داشتن