شرناقلغتنامه دهخداشرناق . [ ش َ / ش ِ ] (ع اِ) جسمی شحمی که در پلک بالایین چشم پیدا گردد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (برهان ) (ناظم الاطباء) (از قانون ابن سینا ص 69). اوراطیس . (ب
شناقلغتنامه دهخداشناق . [ ش َ ] (ع ص ) دراز و طویل . مذکر و مؤنث و واحد و جمع در وی یکسان است . (از ناظم الاطباء). و رجوع به شِناق شود.
شاناقلغتنامه دهخداشاناق . (اِخ ) از حکما و اطبای معروف هند بود و شرح حال او در عیون الانباء ابن ابی اصیبعه (ج 2 صص 32 - 33) مسطور و اسامی عده ای از تألیفات او در همان کتاب و در
بازانلغتنامه دهخدابازان . (حرف اضافه ٔ + ضمیر) (از: باز + آن ) بمعنی با آن : و شرناق از پوست پلک آزاد نباشد، لکن بازان پیوسته باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گفت فردا هر کسی بازان ب
شریاقلغتنامه دهخداشریاق . [ ش ِرْ ] (ع اِ) رگ چشم . (شرفنامه ٔ منیری ) : به باد حمله ز گوشش برآوری پنبه به زخم نیزه ز چشمش برون کنی شریاق . ظهیر فاریابی (از شرفنامه ).در متون دیگ
دستکاریلغتنامه دهخدادستکاری . [ دَ ] (حامص مرکب ) عمل دستکار. با دست کار کردن . صنعت و کار دستی . صنعت کاری . (ناظم الاطباء). صنعت یدی . صنعت : چو ده گانه ای مانداز آن زر بجای در آ
لبنلغتنامه دهخدالبن . [ ل َ ب َ ] (ع اِ) شیر و آن اسم جنس است . ج ، البان . (منتهی الارب ). و هو مرکبة من مائیة و جبنیة و دسومة : چگونه جدری جدری کجا ز پستانش هنوز هیچ لبی بوی
شناقلغتنامه دهخداشناق . [ ش َ ] (ع ص ) دراز و طویل . مذکر و مؤنث و واحد و جمع در وی یکسان است . (از ناظم الاطباء). و رجوع به شِناق شود.