شرسوفلغتنامه دهخداشرسوف . [ ش ُ ] (ع اِ) کرکرانک یا سر استخوانهای پهلو که سوی شکم باشد. ج ، شراسیف . سر استخوان پهلو از سوی شکم . (مهذب الاسماء) (دهار) (بحر الجواهر). غضروفی است
شروفلغتنامه دهخداشروف . [ ش ُ ] (ع مص ) کلانسال گردیدن ماده شتر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). پیر شدن شتر. (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ).
شرسفةلغتنامه دهخداشرسفة. [ ش َ س َ ف َ ] (ع اِمص ) بدخویی . (منتهی الارب ). بدخلقی . (از اقرب الموارد).
شرحوفلغتنامه دهخداشرحوف . [ ش ُ] (ع ص ) آماده ٔ حمله بر دشمن . (منتهی الارب ). کسی که مستعد و آماده بر حمله ٔ دشمن بود. (ناظم الاطباء).
شرسونزوسلغتنامه دهخداشرسونزوس . [ ش ِ س ُ ن ِ ] (اِخ ) پیشینیان چهار شبه جزیره را شرسونزوس میخواندند اول شرسونزوس تراکس که امروز به شبه جزیره ٔ داردانل موسوم است دوم شرسونزوس تورید
شرعوفلغتنامه دهخداشرعوف . [ ش ُ ] (ع اِ) گیاهی است . یا بار گیاهی یا ثمره ای است . (منتهی الارب ). نام گیاهی و یا نام بار آن گیاه . (ناظم الاطباء).
شراسیفلغتنامه دهخداشراسیف . [ ش َ ] (ع اِ) ج ِ شرسوف . (منتهی الارب ). سرهای استخوانهای پهلو که سوی شکم باشند و استخوانهای نرم که در پهلو باشند. (غیاث اللغات ). سرهای پهلوها را گو
بلالغتنامه دهخدابلا. [ ب َ ] (از ع ، اِ) بلاء. آزمایش . (ناظم الاطباء). آزمایش . آزمون . امتحان . (فرهنگ فارسی معین ). بَلوی . بَلیّة. مِحنة : اندر بلای سخت پدید آیدفضل و بزرگو
جگرلغتنامه دهخداجگر. [ ج ِ گ َ ] (اِ) کبد. (برهان ) (آنندراج ) (بهارعجم ). جزئی است از اجزای بدن انسان و حیوان که در داخل شکم است و متصل به دل و شش . (فرهنگ نظام ). محل قوت طبی
شروفلغتنامه دهخداشروف . [ ش ُ ] (ع مص ) کلانسال گردیدن ماده شتر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). پیر شدن شتر. (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ).
شرسفةلغتنامه دهخداشرسفة. [ ش َ س َ ف َ ] (ع اِمص ) بدخویی . (منتهی الارب ). بدخلقی . (از اقرب الموارد).