شرافلغتنامه دهخداشراف . [ ش َ ] (اِخ ) آبی است به نجد و چند محل به این نام وجود دارد. (از معجم البلدان ).
شرافلغتنامه دهخداشراف . [ ش ِ ] (ع مص ) مشارفة. با همدیگر مفاخرت کردن . (ناظم الاطباء). مخفف فعال از شرف و آن بزرگی و علو باشد. (از معجم البلدان ). || برآمدن و مطلع شدن بر چیزی
شرافلغتنامه دهخداشراف . [ ش ُ ] (ع اِ) کنگره . ج ، شراریف . (ناظم الاطباء). اما در مآخذ دیگر دیده نشد.
شرافتمندفرهنگ مترادف و متضاداصلدار، اصیل، بااصالت، باشرف، بزرگوار، خانوادهدار، شریف، نجیب ≠ بیاصل، وضیع
شرافتمندلغتنامه دهخداشرافتمند. [ ش َ / ش ِ ف َ م َ ] (ص مرکب ) بزرگ و دارای بزرگواری و شرف . شریف . اصیل . نژاده . نجیب .
شرافتلغتنامه دهخداشرافت . [ ش َ / ش ِ ف َ ] (ع اِمص ) شرف . بزرگی . بزرگواری . بزرگ مقداری .مجد. رفعت . قدر. (یادداشت مؤلف ). نجابت و اصالت و بزرگواری و بلندقدری و بزرگ مرتبگی .