شراصلغتنامه دهخداشراص . [ ش ِ ] (ع اِ) ج ِ شِرصَه . و آن یکسوی پیشانی است نزدیک صدغ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
شراسلغتنامه دهخداشراس . [ ش ِ ] (ع مص ) مشارسة و با کسی در معامله سختگیری کردن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
شراسلغتنامه دهخداشراس . [ ش ُ / ش َرْ را ] (ع ص ) ارض شراس ؛ زمین درشت و سخت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
شراسلغتنامه دهخداشراس . [ ش ِ ] (ع اِ) سریشم کفش گران که به جواز اطباء اشراس است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). سریشم کفشگران . (ناظم الاطباء).
نرجل شراصرلغتنامه دهخدانرجل شراصر. [ ن ِ ج ِ ش َ رِ اَ ص ِ ] (اِخ ) (به معنی امیر آتش ) اسم دو نفر از امراءبابل است که با نبوکدنصر هنگامی که بر صدقیا لشکر می کشید مرافقت می داشتند. (ا
نرجل شراصرلغتنامه دهخدانرجل شراصر. [ ن ِ ج ِ ش َ رِ اَ ص ِ ] (اِخ ) (به معنی امیر آتش ) اسم دو نفر از امراءبابل است که با نبوکدنصر هنگامی که بر صدقیا لشکر می کشید مرافقت می داشتند. (ا
شرصلغتنامه دهخداشرص . [ ش ِ] (ع اِ) نزعة و آن یکسوی پیشانی است نزدیک صدغ . ج ،شِرَصَة، شِراص . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
ادرملکلغتنامه دهخداادرملک . [ ] (اِخ ) (جلال پادشاه ) دو تن این اسم داشتند: نخست پسر سناخریب شهریار آشور. (کتاب اشعیا 37:38، دوم پادشاهان 19:37، دوم تواریخ 32:21). بعد از آنکه بقص