شخصیدیکشنری فارسی به انگلیسیcivilian, intimate, noncombatant, particular, personal, private, somebody, special, subjective
شخصیلغتنامه دهخداشخصی . [ ش َ ] (ص نسبی ) مخصوص کسی . (یادداشت مؤلف ). منسوب به شخص . (از اقرب الموارد).- احوال شخصی ؛ در اصطلاح حقوقی اموری است که وضع شخص را در خانواده و کشو
شخصیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ویژگی آنچه متعلق به خود شخص باشد.۲. خصوصی.۳. [مقابلِ نظامی] غیرنظامی.
شخصی کردنpersonalizeواژههای مصوب فرهنگستانگزیدن و پالایش کردن اطلاعات برای یک فرد با استفاده از اطلاعات شخصی وی و سپس نظرخواهی از او
personalisedدیکشنری انگلیسی به فارسیشخصی، دارای شخصیت کردن، جنبه شخصی دادن به، شخصیت را مجسم کردن و نشان دادن
personalizeدیکشنری انگلیسی به فارسیشخصی کردن، دارای شخصیت کردن، جنبه شخصی دادن به، شخصیت را مجسم کردن و نشان دادن