شحنگیلغتنامه دهخداشحنگی . [ ش ِ ن َ / ن ِ ] (حامص ) عمل شحنه . داروغگی . پاسبانی شهر و برزن . رجوع به شحنه شود : امیر وی را برکشیده بود و شحنگی بادغیس فرموده . (تاریخ بیهقی چ ادی
شنگیلغتنامه دهخداشنگی . [ ش َ ] (حامص ) خوشدلی . شادی : برداشت رباب [ معشوقه ] از سر شنگی و پس آنگه بنواخت و از جمله نواها بدرآمد. سوزنی .چو ترک دلبر من شاهدی به شنگی نیست چو زل
شنگیارلغتنامه دهخداشنگیار. [ ش ِن ْگ ْ ] (اِ) نوعی از خیار باشد و آن دراز و کج میشود. (برهان )(از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). رجوع به شنگ شود.
دادبکیلغتنامه دهخدادادبکی . [ ب َ ] (حامص مرکب ) منصب و مقام دادبک : منصب دادبکی و اتابکی و شحنگی دارالملک بردسیر هرسه ... باز قطب الدین محمد فرمود. (بدایع الازمان ). تا کار بجائی
باسقاقیلغتنامه دهخداباسقاقی . (ترکی ، حامص ) لغت ترکی بمعنی شحنگی : آن اطراف قایم مقام بگذاشت و بوقارا به باسقاقی معین کرد. (جهانگشای جوینی ). مقرر شد امیر ارغون را بر کورکوز باسقا
چغرتکینلغتنامه دهخداچغرتکین . [ چ ِ ت َ ] (اِخ ) یک تن از سپاهیان ایلک خان : ایلک خان طریق طغیان سلوک داشته صاحب جیش خویش سیاسی تکین را به حکومت خراسان فرستاد و چغرتکین را به شحنگی
گوهرآیینلغتنامه دهخداگوهرآیین . [ گ َ / گُو هََ ] (اِخ ) (... سعدالدوله ) از امرای عظام الب ارسلان پادشاه سلجوقی بوده است . وی در سال 466 هَ . ق . شحنگی بغداد داشت . اما رکن الدین ا
تتج الحجریلغتنامه دهخداتتج الحجری . [ ] (اِخ ) مکنی به ابوالفتح . وی در جمادی الاولی سال 314 هَ . ق . به اتفاق برادر خود ابوالفوارس مشترکاً عهددار شحنگی قسمت شرقی بغداد شدند و در ذی ا