شحنلغتنامه دهخداشحن . [ ش َ ] (ع مص ) پر کردن کشتی را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). پرکردن . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). || پرکردن مدینه را به اسبان . (از اقرب
شحندیکشنری عربی به فارسیبارکشتي , محموله دريايي , بار , کرايه , کرايه کشتي , بار کشتي , باربري , گرانبار کردن , حمل کردن , غني ساختن
شحنه ٔ خراسانیلغتنامه دهخداشحنه ٔ خراسانی . [ ش َ ن ِ ی ِ خ ُ ] (اِخ ) محمدمهدی خان فرزند محمدحسن بیک بن حاجی محمدخان اوبهی . اصلش از خراسان و پدرش ساکن مازندران بود. در دوران نادرشاه افش
شحناءلغتنامه دهخداشحناء.[ ش َ ] (ع اِمص ) دشمنی . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). دشمنی که دل کس را پر کرده باشد. (از اقرب الموارد). || منافسه . مبارات . (یادداشت مؤلف ).
شحنهلغتنامه دهخداشحنه . [ ش َ ن ِ ] (اِخ ) دهی از بخش حومه ٔشهرستان یزد. دارای 259 تن سکنه ، آب آن از قنات ، محصول آن غلات است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).