شتولغتنامه دهخداشتو. [ ش َت ْوْ ] (ع مص ) در شتا اقامت گزیدن در شهری . (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). زمستان به جایی مقیم شدن . (المصادر زوزنی ). زمستان به جایی ایستادن . (
شطولغتنامه دهخداشطو. [ ش َطْوْ ] (ع اِ) جانب و ناحیه . (آنندراج ). جانب وادی . (اقرب الموارد). شطر. رجوع به شطر شود. || ناحیه ٔ وادی . (اقرب الموارد). شطر. رجوع به شطر شود.
شتونلغتنامه دهخداشتون . [ ش َ ] (ع ص ، اِ) ثوب شتون ؛ جامه ٔ نرم . (ازمحیط المحیط) (از اقرب الموارد). || به معنی شاتن ، بافنده ٔ جامه است . (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). ب
شتوةلغتنامه دهخداشتوة. [ ش َت ْ وَ ] (ع اِ) یک نوبت شتو. (از اقرب الموارد) (محیط المحیط). رجوع به شتو شود. || و بنا بر قولی مفرد شتاء یا به معنی خود شتاء باشد و نسبت به آن شتوی
شتونلغتنامه دهخداشتون . [ ش َ ] (ع ص ، اِ) ثوب شتون ؛ جامه ٔ نرم . (ازمحیط المحیط) (از اقرب الموارد). || به معنی شاتن ، بافنده ٔ جامه است . (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). ب
شتوتلغتنامه دهخداشتوت . [ ش ُ ] (ع ص ، اِ)پراکنده از مردم : و فی المجلس شتوت من الناس ؛ یعنی در مجلس پراکنده از مردمند که از یک قوم و قبیله نباشند. (از منتهی الارب ) (از اقرب ال
شتورکتلغتنامه دهخداشتورکت . [ ] (اِخ ) شهرکی است ازچاچ (به ماوراءالنهر) و از آن کمانهای چاچی خیزد و جایی خرم است و بسیارنعمت و آبادان . (حدودالعالم ).
شتوملغتنامه دهخداشتوم . [ ش ُ ] (از ع ، اِ)شتمها. طعنه ها. فسادها. و اوضاع شتوم آمیز؛ یعنی اوضاع مختلط با فساد و طعنه یا حقارت . (ناظم الاطباء).