شبثلغتنامه دهخداشبث . [ ش ِ ب ِ ] (معرب ، اِ) نام یکی از بقولات است و این کلمه معرب است . فارسی آن شِوِذ است و از مردم بحرین شنیدم که آن را سِبِت خوانند و سِبِط نیز آمده است .
شبثلغتنامه دهخداشبث . [ ش َ ب َ ] (ع اِ) عنکبوت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). تننده و عنکبوت . (ناظم الاطباء). هزارپای . (ناظم الاطباء). ج ، شِبثان و اءَشباث . جانوری است
شبثلغتنامه دهخداشبث . [ ش َ ب ِ ] (ع ص ) مرد که خوی وی تشبث باشد. (از اقرب الموارد). مرد چسبان طبیعت . هر چیز چسبنده . (ناظم الاطباء). مرد چسبان طبیعت . (منتهی الارب ).
شبصلغتنامه دهخداشبص . [ ش َ ب َ ] (ع اِمص ) درشتی . (از منتهی الارب ). خشونت . (از اقرب الموارد) (محیط المحیط). || (مص ) در همدیگر درآمدن خار. (منتهی الارب ). درآمدن خار درخت د
شبصلغتنامه دهخداشبص . [ ش َ ب َ ] (ع مص ) در اصطلاح عامه اصلاح کردن جزء و مقدار شی ٔ . کمی از چیزی را اصلاح کردن . (از دزی ج 1 ص 270): شبص الشی ٔ؛ اصلحه قلیلا. (محیط المحیط).
شبثةلغتنامه دهخداشبثة. [ ش ُ ب َ ث َ ] (ع ص ) مردی که همواره ملازم حریف خود باشد و از وی مفارقت نکند. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
شبثةلغتنامه دهخداشبثة. [ ش ُ ب َ ث َ ] (ع ص ) مردی که همواره ملازم حریف خود باشد و از وی مفارقت نکند. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
نصرلغتنامه دهخدانصر. [ ن َ ] (اِخ ) ابن شبث العقیلی ، از متعصبان عرب است ، وی در ولایت کیسوم (در شمال حلب ) اقامت داشت و چون هارون الرشید درگذشت و بین امین و مأمون نزاع برخاست
شبیثلغتنامه دهخداشبیث . [ ش ُ ب َ ] (ع اِ مصغر) مصغر شبث و آن عنکبوت و یا هزارپا باشد. رجوع به شبث شود. (از معجم البلدان ).