شایعفرهنگ مترادف و متضاد۱. رایج، ساری، متداول ۲. پراکنده، جاری، گسترده، منتشر ۳. آشکار، فاش ≠ نامتداول
شایعدیکشنری فارسی به انگلیسیabroad, household word, new, out, rampant, regnant, reputed, rife, widespread
شایعلغتنامه دهخداشایع. [ ی ِ ] (ع ص ) مأخوذ از شائع تازی . بمعنی بهره ٔ بخش ناکرده . (ناظم الاطباء). بهره ای که جدا نشده است از حصه ٔ دیگران . مشاع . (یادداشت مؤلف ). || ظاهر
شایعفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نحوۀ ارتباط شایع، شایعشده، دانسته، افشاشده آوازۀ شهر، معروف، مشهور پُرخبر
pervadesدیکشنری انگلیسی به فارسینفوذ می کند، فراوان یا شایع بودن، پخش شدن، نفوذ کردن، بداخل راه یافتن
عام بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم ] عام بودن، همه جا مصداق داشتن، شامل بودن عمومیت یافتن، رواجیافتن، شایع شدن، احیا شدن، عام شدن، تداول یافتن، رایج شدن، فراگرفتن معمول بودن، عادت داشت
بازاری شدنلغتنامه دهخدابازاری شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مبتذل شدن . || شایع شدن . در همه جا بودن . همه کس دانستن .