شایستلغتنامه دهخداشایست . [ ی ِ ] (مص مرخم ) امکان . || شاید بود : دوم را پهنا و عرض خوانند و سوم را ستبر او عمق خوانند و این هر سه اندرجسم بشایست بود گاهی . (دانشنامه ٔ علائی ص
شایست و بایستلغتنامه دهخداشایست و بایست . [ ی ِ ت ُ ی ِ ] (ترکیب عطفی ) سزا و لازم . سزاوار و واجب .
شایستهفرهنگ مترادف و متضادارجمند، باقدر، باکفایت، برازنده، بسزا، پسندیده، درخور، روا، زیبنده، سزاوار، شایگان، صالح، صلاحیتدار، عزیز، فراخور، قابل، لایق، مدیر، مستحق، مستلزم، مستوجب، مقبو
شایست و بایستلغتنامه دهخداشایست و بایست . [ ی ِ ت ُ ی ِ ] (ترکیب عطفی ) سزا و لازم . سزاوار و واجب .
شایستنلغتنامه دهخداشایستن . [ ی ِ ت َ ] (مص ) لایق و درخور بودن . (بهار عجم ). سزاوار بودن . لایق و متناسب بودن . لیاقت داشتن . ارزیدن . (ناظم الاطباء). روا بودن . مشتقات این مصدر