شایانیلغتنامه دهخداشایانی . (حامص ) لیاقت . درخوری . سزاواری . شایستگی : تا بمنزلتی که امیدوار است برسد پس تمنای دیگر منازل کند که شایانی آن ندارد. (کلیله و دمنه ص 83). بدگوهر...
شایانیدنلغتنامه دهخداشایانیدن . [ دَ ] (مص جعلی ) شاینده کنانیدن و شایسته کنانیدن . (از ناظم الاطباء).
شایانیدنلغتنامه دهخداشایانیدن . [ دَ ] (مص جعلی ) شاینده کنانیدن و شایسته کنانیدن . (از ناظم الاطباء).
زایل گشتنلغتنامه دهخدازایل گشتن . [ ی ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) محو شدن . قطع گردیدن . زدوده شدن : و چندانکه شایانی قبول حیات از این جثه زایل گشت ، برفور متلاشی گردد. (کلیله و دمنه ).از
علی لاهیجانیلغتنامه دهخداعلی لاهیجانی . [ ع َ ی ِ لا ] (اِخ ) (میرزا...) حاکم ولایت لاهیجان مقارن ظهور صفویه بود. هنگامی که شاه اسماعیل صفوی در کودکی پیش از رسیدن به سلطنت در لاهیجان اق
صمصام السلطنهلغتنامه دهخداصمصام السلطنه . [ ص َ مُس ْ س َ طَ ن َ ] (اِخ ) نجفقلی خان فرزند حسینقلی خان ایلخانی و از سران ایل بختیاری است که در قیام علیه استبداد و برقراری مشروطیت خدمات ش
المریةلغتنامه دهخداالمریة. [ اَ م ِ ی َ ] (اِخ ) شهری بر ساحل بحرالروم (مدیترانه ) به جنوب شرقی اسپانیا. (نخبةالدهر دمشقی ). در اعلام المنجد آمده : اَلمَریَّة،بندری است در اسپانیا