شاکلغتنامه دهخداشاک . (اِ) سینه بند زنان را گویند و آن پارچه ای باشد چهارگوشه که پستانهای خود را بدان بندند. (برهان قاطع). سینه بند زنان را گویند و آن را شاماک و شاماکچه و شاما
شاکلغتنامه دهخداشاک . (پسوند) ظاهراً بصورت مزید مؤخری در کلمه ٔ چمشاک آمده است و یا آنکه چمشاک صورتی از چمشک ، مبدل چشمک است .
شاکلغتنامه دهخداشاک . [ شاک ک ] (ع ص ) گمان کننده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). شک کننده و گمان برنده . (غیاث اللغات ). مرتاب . نقیض متیقن . مریب . گمانمند. (مهذب الاسماء).
شاکره ٔ هندیةلغتنامه دهخداشاکره ٔ هندیة. [ ک ِ رَ ی ِ هَِ دی ی َ ] (اِخ ) شهربانو فرزند علیرضابن محمد طاهر ششتری که در 1244 در بمبئی به دنیا آمد و در سال 1319 هَ . ق . درگذشت . (از الذری
شَاکِلَتِهِفرهنگ واژگان قرآنخلق و خو و عادتهاي اکتسابيش (شاکله از ماده شکل ميباشد که به معناي بستن پاي چارپا است ، و آن طنابي را که با آن پاي حيوان را ميبندند شِکال ميگويند ، و شاکله به مع
شاکوردلغتنامه دهخداشاکورد. [ شاک ْوَ ] (اِ) هاله و خرمن ماه که شایورد و شادورد نیز گویند. (ناظم الاطباء). شابورد. (برهان قاطع). شادورد. (جهانگیری ).شادورد. شایورد. (برهان قاطع). ر
شاکةلغتنامه دهخداشاکة. [ ک َ ] (ع اِ) آماس در گلو.(از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به شاک شود. || (ص ) مؤنث شاک . زن بدگمان و مرتاب . رجوع به شاک شود. || ن
شاکةلغتنامه دهخداشاکة. [ ک َ ] (ع مص ) در میان خار رفتن . (غیاث اللغات ). شاک و شاکة و شیکة؛ به خارستان در افتادن و کذا شکت ُ الشوک ؛ ای وقعت ُ فیه . (از منتهی الارب ) (از اقرب
شاکی السلاحلغتنامه دهخداشاکی السلاح . [ کِس ْ س ِ ] (ع ص مرکب ) مرد صاحب شوکت و حدّت در سلاح خود (و آن مقلوب شائک است ). (از اقرب الموارد) (متن اللغة) (از منتهی الارب ) (نشوء اللغة ص 1