شاه صنملغتنامه دهخداشاه صنم . [ ص َ ن َ ] (اِخ ) نام بیابان خشکی است در حوالی خوارزم . (فهرست ). در جنوب غربی قزل چقان نواحی شمالی ترکستان روس قرار دارد.
شاهلغتنامه دهخداشاه . (اِ) پادشاه و ملک بود. (لغت فرس اسدی ). پادشاه . (صحاح الفرس ).پادشاه را گویند. (معیار جمالی ) (از مؤید الفضلاء).آنکه بر کشوری پادشاهی و سلطنت کند. تاجور
شاهلغتنامه دهخداشاه . (اِخ ) (چشمه ٔ...) مزرعه ای است از ناحیه ٔ فشارود قاینات و بلاسکنه میباشد. (مرآت البلدان ج 4 ص 236).
شاه بیزجلغتنامه دهخداشاه بیزج . [ زَ ] (معرب ، اِ مرکب ) معرب شابیزک و آن لفاح است . (تحفه ). شاه یبروج . لفاح . (تذکره ٔ ضریر انطاکی ص 213). مهرگیاه . بیخ لفاح . یبروح الصنم . سراج
یبروح الصنملغتنامه دهخدایبروح الصنم . [ ی َ حُص ْ ص َ ن َ ] (ع اِ مرکب ) به معنی مردم گیاه و آن بیخ گیاهی است شبیه به مرد و زن به هم پیوسته دستها بر همدیگر حمایل کرده و پاها در هم محکم
اصل اللفاحلغتنامه دهخدااصل اللفاح . [ اَ لُل ْ ل ُف ْ فا ] (ع اِ مرکب ) اصل اللفاح البری . یبروح الصنم است . (تحفه ) (فهرست مخزن الادویه ). یبروح است و آن تاتوره (کذا) باشد. (بحر الجو
ماهرویلغتنامه دهخداماهروی . (ص مرکب ) ماهرو. ماه چهر. ماه چهره : من و آن جعدموی غالیه بوی من و آن ماهروی حورنژاد. رودکی .همه شاه چهر و همه ماهروی همه راست بالا همه راستگوی . دقیقی
فغلغتنامه دهخدافغ. [ ف َ ] (اِ) بغ. از سغدی فَغ فُغ به معنی بت است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). به لغت فرغانه و ماوراءالنهر به معنی بت باشد که عربان صنم خوانند. || معشوق . یا