شاهسپرغملغتنامه دهخداشاهسپرغم . [ هَِ پ َ رَ ] (اِ مرکب ) مرکب از: شاه و سپرغم . همان شاه اسپرغم است که ریحان بزرگ باشد و بعربی ضیمران خوانند. (برهان قاطع) (آنندراج ). ریحان . (شرفن
شاه سپرمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= شاهاسپرغم: ◻︎ بوستانافروز بنگر رسته با شاهسپرم / گر ندیدستی خط قوسُقزح بر آسمان (ازرقی: ۷۲).
شاهلغتنامه دهخداشاه . (اِ) پادشاه و ملک بود. (لغت فرس اسدی ). پادشاه . (صحاح الفرس ).پادشاه را گویند. (معیار جمالی ) (از مؤید الفضلاء).آنکه بر کشوری پادشاهی و سلطنت کند. تاجور
شاهسپرهملغتنامه دهخداشاهسپرهم .[ هَِ پ َ هََ ] (اِ مرکب ) شاه سپرغم است که ریحان و ضیمران باشد. (برهان قاطع). بمعنی شاه اسپرم است . (فرهنگ جهانگیری ). رجوع به شاه اسپرغم و شاه اسپرم
شاه اسپرلغتنامه دهخداشاه اسپر. [ اِ پ َ ] (اِ مرکب ) مرکب از «شاه » و «اسپر» (مخفف اسپرم ) شاه سپرم . ریحان الملک . ضیمران . رجوع به شاه اسپرغم ، شاه سپرغم . شاه اسفرهم . شاه اسپرهم
شاه پرهملغتنامه دهخداشاه پرهم . [ پ َ هََ ] (اِ مرکب ) صورت دیگری از شاهسفرم است . رجوع به شاه اسپرم و شاهسپرم و شاه سپرغم شود.
شاهسفرغملغتنامه دهخداشاهسفرغم . [ هَِ ف َ غ َ ] (اِ مرکب ) به معنی شاه سپرغم و شاه اسپرغم است . گاه بضرورت شعری به فتح راء و سکون غین به تلفظ آید : تا دهد باغ و راغ را هر سال به ربی