شاه بویلغتنامه دهخداشاه بوی . (اِ مرکب ) بمعنی عنبر است . بعضی گویند از گاو بهم میرسد چنانکه مشک از آهو. (برهان ). عنبر باشد. (لغت فرس اسدی ) (صحاح الفرس ). و آن گلی است زردرنگ که
شاهبورلغتنامه دهخداشاهبور. [ هََ ] (معرب ، اِ) سابور. معرب شاهپور. (از معرب جوالیقی 194). و نیز رجوع به شابور، شاپور و شاهپور شود.
شاهرویلغتنامه دهخداشاهروی . (ص مرکب ) شاه سیما. شاه شکل . شبیه به شاه . زیباروی . که رویی چون شاه دارد. شکوهمند : بپرسید و گفتش چه مردی بگوی که هم شاه شاخی و هم شاهروی . فردوسی .چ
شاهویس آبادلغتنامه دهخداشاهویس آباد. [ وِ ] (اِخ ) دهی از دهستان دینور بخش صحنه ٔ شهرستان کرمانشاه . دارای 175 تن سکنه . آب آن از رودخانه . محصول آن غلات ، حبوبات و توتون است . (از فره
شاهویلغتنامه دهخداشاهوی . (اِخ ) از راویان قسمتی از شاهنامه است و فردوسی حکایت شطرنج از گفته ٔ وی روایت کرده است و محتمل است که این کلمه مبدل ماهوی باشد و یا بالعکس . رجوع به مزد
بی قیمتلغتنامه دهخدابی قیمت . [ م َ ] (ص مرکب ) (از: بی + قیمت )بی بها و بی قدر و بی ارز. (ناظم الاطباء) : گنده و بی قیمت و دون و حقیرریش همه گوه و تنش پرکلخج . عماره .بی قیمت است
شاهلغتنامه دهخداشاه . (اِ) پادشاه و ملک بود. (لغت فرس اسدی ). پادشاه . (صحاح الفرس ).پادشاه را گویند. (معیار جمالی ) (از مؤید الفضلاء).آنکه بر کشوری پادشاهی و سلطنت کند. تاجور
شاه خویلغتنامه دهخداشاه خوی . (ص مرکب ) دارای خوی و خصلت شاهان . صاحب اخلاق شاهانه : چه مردی بدو گفت با من بگوی که هم شاهخویی و هم شاهروی .فردوسی .