شانلغتنامه دهخداشان . (اِ) جامه ٔ سفید بود که از هندوستان می آرند. (تحفة الاحباب اوبهی ). جامه ای باشد سفید که از دیار هندوستان بیاورند. (فرهنگ جهانگیری ). نوعی از پارچه ٔ سفید
شانلغتنامه دهخداشان . (اِ) خانه ٔ زنبور که در آن شهد بود و آن را شانه و کواره و لانه نیز گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). خانه ٔ زنبور عسل است و آن را شانه و کواره نیز خوانند. (فرهنگ
شعنلغتنامه دهخداشعن . [ ش َ ع َ ](ع اِ) برگ خشک افتاده ٔ از درخت و یا گیاه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
شأنلغتنامه دهخداشأن . [ ش َءْن ْ ] (ع مص ) قصد کردن . (منتهی الارب ). بطرف مقصود رفتن . شأن شأنه ؛ اذا قصد قصده . (اقرب الموارد). || کردن کاری را که موجب خوبی و رونق حال و ک
شأنلغتنامه دهخداشأن . [ ش َءْن ْ ] (ع اِ) کار و حال . (منتهی الارب ). حال و امر. (از اقرب الموارد). کل یوم هو فی شأن (قرآن 29/55)؛ ای فی امر. یعنی یا می آفریند و یا میمیراند
شَأْنٍفرهنگ واژگان قرآنکاربزرگ - وضع وحالتي عظيم (شأن عبارت است ازحال و امري که بر وفق و به صلاحيت پيش ميآيد ، و اين کلمه استعمال نميشود مگر در احوال و امور بزرگ)
شانآیفرهنگ نامها(تلفظ: šān āy) (عربی ـ ترکی) [شان (عربی) = شأن = شکوه ، جلال و عظمت + آی (ترکی) = ماه] ، شکوه و عظمت ماه ، جلال ماه ؛ (به مجاز) زیباروی باشکوه و عظمت و جلال .
شأنلغتنامه دهخداشأن . [ ش َءْن ْ ] (ع مص ) قصد کردن . (منتهی الارب ). بطرف مقصود رفتن . شأن شأنه ؛ اذا قصد قصده . (اقرب الموارد). || کردن کاری را که موجب خوبی و رونق حال و ک
شأنلغتنامه دهخداشأن . [ ش َءْن ْ ] (ع اِ) کار و حال . (منتهی الارب ). حال و امر. (از اقرب الموارد). کل یوم هو فی شأن (قرآن 29/55)؛ ای فی امر. یعنی یا می آفریند و یا میمیراند