شامارلغتنامه دهخداشامار. (اِخ ) ظاهراً مصحف شابهار. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). نام موضعی است که گروهی از گبران در آن توطن دارند. (برهان قاطع) (از فرهنگ جهانگیری ) (تحفة الاحبا
شامورتی، شامورتی بازیگویش تهرانیشعبده،از ابزار شعبده بازی( قوطی که بالا و پائین آن سوراخ است ، آب از سوراخ پائین نمیریزد و با برداشتن انگشت میریزد.)
شامرزاواژهنامه آزاددرگذشته این شهر جزیی ازمناطق هزارجریب طبرستان بودهاست و نامهایی از قبیل سامار و شامار و شهمارفریم را داشتهاست و طبق کتاب سربداران از آبادترین شهرهای قدیم طبر
آتش پرستلغتنامه دهخداآتش پرست . [ ت َ پ َ رَ ] (نف مرکب ) آنکه آتش را چون قبله ای نیایش کند : همه کسی صنما [ مر ] ترا پرستد و مااز آتش دل آتش پرست شاماریم . منطقی (از فرهنگ اسدی ، خ
جسر جوادلغتنامه دهخداجسر جواد. [ ج ِ رِ ج َ ] (اِخ ) که آنرا معبر جوات و جواد نیز گویند، در موضعی واقع است که رود کر و رود ارس به یکدیگر می پیوندند. سمت جنوب آن خاک مغان و سمت شمال
پرستیدنلغتنامه دهخداپرستیدن . [ پ َ رَ دَ ] (مص ) (یک مصدر بیش ندارد، پرستیدم . پرست !) عبادت . عبادت کردن . اقراء. تقرء. (منتهی الارب ). نسک . تعبد : و [ صقلابیان ] همه آتش پرستند