شافعةلغتنامه دهخداشافعة. [ ف ِ ع َ ] (ع ص ) عین شافعة؛ چشم که یک را دو بیند. (منتهی الارب ). عین شافعة؛ ای تنظر؛ نظرین ای تری الشخص شخصین . (اقرب الموارد). دوبین . احول . کاژ.
شأفةلغتنامه دهخداشأفة. [ ش َءْ ف َ ] (ع اِ) ریش سوختنی که زیر قدم برآید و علاج آن به داغ کنند و اگر ببرند صاحب آن بمیرد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از صحاح اللغة) (دهار)
شأفةلغتنامه دهخداشأفة. [ ش َءْ ف َ ] (ع ص ) رجل شأفة؛ مرد گرامی و دلاور. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ).
شأفةلغتنامه دهخداشأفة. [ش َءْ ف َ ] (ع مص ) بمعنی شآفة؛ ریش برآمدن از کف پای . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). || بخشم آوردن . (از اقرب الموارد). بخشم آوردن کسی را. (منتهی
شَافِعِينَفرهنگ واژگان قرآنشفاعت کنندگان (شفاعت از ماده ش - ف - ع است ، که در مقابل کلمه وتر به معني تک بکار ميرود ، در حقيقت شخصي که متوسل ، به شفيع ميشود نيروي خودش به تنهائي براي رس
شَّفَاعَةَفرهنگ واژگان قرآنشفاعت (شفاعت از ماده ش - ف - ع است ، که در مقابل کلمه وتر به معني تک بکار ميرود ، در حقيقت شخصي که متوسل ، به شفيع ميشود نيروي خودش به تنهائي براي رسيدنش به
شوافعلغتنامه دهخداشوافع. [ ش َ ف ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِشافع. (دستوراللغه ) (یادداشت مؤلف ). || ج ِ شافعة. وسایل . وسایط : التماس کرد که منصب پدر بر او مقرر دارند و شوافع قدیم و ذرای
شأفةلغتنامه دهخداشأفة. [ ش َءْ ف َ ] (ع اِ) ریش سوختنی که زیر قدم برآید و علاج آن به داغ کنند و اگر ببرند صاحب آن بمیرد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از صحاح اللغة) (دهار)
شأفةلغتنامه دهخداشأفة. [ ش َءْ ف َ ] (ع ص ) رجل شأفة؛ مرد گرامی و دلاور. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ).
شأفةلغتنامه دهخداشأفة. [ش َءْ ف َ ] (ع مص ) بمعنی شآفة؛ ریش برآمدن از کف پای . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). || بخشم آوردن . (از اقرب الموارد). بخشم آوردن کسی را. (منتهی