شاذلغتنامه دهخداشاذ. (اِ، مزید مقدم و مؤخر) در بعضی اسماء امکنه به صورت مزید مقدم آمده : شاذبهمن . شاذشاپور. شاذفیروز. شاذقباد. شاذکان . شاذکوه . شاذمهر. شاذهرمز. شاذیاخ . (یا
شاذلغتنامه دهخداشاذ. (اِخ ) امیری در متابعان یبغو که مقارن حمله ٔ عرب در طخارستان ، مشرق بلخ سلطنت میکردو نیزک طرخان که در بادغیس بود مطیع این شاذ بشمار می آمد. رجوع به ایران د
شاذلغتنامه دهخداشاذ. [ شاذذ ] (اِخ ) ابن فیاض . محدث و نامش هلال است . در تبصیر چنین آمده و او ابوعبیدةالیشکری البصری صدوق است . (تاج العروس ذیل شذّ). تابعی است . رجوع به ابوعب
شأزلغتنامه دهخداشأز. [ ش َءْزْ ] (ع ص )زمین پرسنگ و ستبر. (از متن اللغة). جایگاه ستبر و سخت و مرتفع و خشن . (از اقرب الموارد). جای درشت سنگریزه ناک . (منتهی الارب ). || (مص )
شأزةلغتنامه دهخداشأزة. [ ش َءْ زَ ] (ع اِ) مرة. (اقرب الموارد). || (ص ) خیل شأزة؛ اسبان فربه . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
شأزلغتنامه دهخداشأز. [ ش َءْزْ ] (ع ص )زمین پرسنگ و ستبر. (از متن اللغة). جایگاه ستبر و سخت و مرتفع و خشن . (از اقرب الموارد). جای درشت سنگریزه ناک . (منتهی الارب ). || (مص )
شأزةلغتنامه دهخداشأزة. [ ش َءْ زَ ] (ع اِ) مرة. (اقرب الموارد). || (ص ) خیل شأزة؛ اسبان فربه . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
شازبلغتنامه دهخداشازب . [ زِ ] (ع ص ) درشت . (منتخب اللغات ). خشن . (اقرب الموارد). جای درشت . (منتهی الارب ). طریق شازب ؛ راه درشت . (ناظم الاطباء). || خشک لاغر. (منتخب اللغات
شازندلغتنامه دهخداشازند. [ زَ ] (اِخ ) همان ادریس آباد سابق است . نام ایستگاه راه آهن میان سمنگان و نورآباد است که در 354 هزارگزی ایستگاه راه آهن اراک واقع است . کارخانه ٔ قند شا
شازوبللغتنامه دهخداشازوبل . (فرانسوی ، اِ) بالاپوشی مخصوص است که قسیسان هنگام نماز جماعت ببر کنند از ماهوت زردوزی شده .