شارکلغتنامه دهخداشارک . [ رِ ] (اِخ ) شهرکی است از نواحی اعمال بلخ . طایفه ای از دانشمندان از قبیله ٔ ابوسعداز آنجا برخاسته اند. رجوع به (معجم البلدان ) شود.
شارکلغتنامه دهخداشارک . [ رِ ] (اِخ ) ابن سلیمان حمیری از معاصرین عبداﷲبن طاهر طاهری است و آنگاه که عبداﷲبن طاهر از حسین بن عبداﷲ السیاری حاکم سیستان مشاهیر آنجا را چون ابراهیم
شارکلغتنامه دهخداشارک . [ رِ ] (اِخ ) ابن سنان . جد نصربن منصور شارکی . رجوع به شارکی (نصربن منصور) شود.
شارکلغتنامه دهخداشارک . [ رِ ] (اِخ ) ابن النصر. از مشایخ و دانشمندان و فقهای سیستان در زمان حکومت حسین بن عبداﷲ سیاری از جانب عبداﷲبن طاهر به سیستان . رجوع به تاریخ سیستان ص 18
شارکلغتنامه دهخداشارک . [ رَ ] (اِ) مرغی است خوش آواز و کوچک . (لغت فرس ). مرغکی است خوش آواز و کوچک . گویند هزار داستان است . (معیار جمالی ). مرغکی است کوچک و خوش آواز و او را
شارکارلغتنامه دهخداشارکار. (اِ مرکب ) هرکار مفت و رایگان که بزور و جبر اجرا گردد. (ناظم الاطباء). || (ص مرکب ) سست و کاهل و بیکار.(ناظم الاطباء). در فرهنگهای دیگر این کلمه دیده نش
شارکالی شاریلغتنامه دهخداشارکالی شاری . (اِخ ) نام پادشاه آکاد و نوه ٔ نارام سین (2711 - 2688 ق . م .) است . در یکی از سالنامه های او اشاره به لشکرکشی برای دفع گوتیان شده است . در سالنا
شارکنیلغتنامه دهخداشارکنی . [ رِک َ ] (اِخ ) دیهی است از دهستان بن معلا، بخش شوش ، شهرستان دزفول ، واقع در 5 هزارگزی شمال باختری شوش و 7 هزارگزی باختر راه شوسه ٔ اهواز به دزفول و
شارکولغتنامه دهخداشارکو. [ ک ُ ] (اِخ ) ژان باتیست . پزشک و کاشف فرانسوی . وی بسال 1867 م . در نویی -سور - سن تولد و به سال 1936 م . در سفر دریا وفات یافت . پسر شارکو (ژان مارتن
شارکیلغتنامه دهخداشارکی . [ رِ ] (اِخ ) نصربن منصورمکنی به ابومنصور معروف به مصباح از فضلایی است که از شارک بلخ برخاست و از موطن خود کوچ کرد و در شهرهاسیر نمود و به مصر درآمد و ت