شاددللغتنامه دهخداشاددل . [ دِ ] (اِخ ) نامی از نامهای ایرانی : و پسر شاددل که امیر عدن بود آب آورده بود از جای دور مال بسیاربر آن خرج کرده ... و به دشت عرفات برده و آنجا حوضها س
شاددللغتنامه دهخداشاددل . [ دِ ] (ص مرکب ) خوش طبع و خوشحال . (آنندراج ) : بفرمود تا باز گردد ز راه شود شاددل سوی تخت و کلاه . فردوسی .بزد کوس و برداشت از نیمروزشده شاددل شاه گیت
شاددلیلغتنامه دهخداشاددلی . [ دِ ] (حامص مرکب ) شاددل بودن : خار غم در ره پس شاددلی ممکن نیست کاژدها حاصر و من گنج گهر باز کنم . خاقانی .رجوع به شاد دل شود.
مرحدیکشنری عربی به فارسیشنگول , شاد وخرم , جست وخيز کنان , چالا ک , چابک , سرور ونشاط , خوشي , جست وخيز , رقص , خوشي کردن , ورجه ورجه کردن , سر کيف , خوشحال , بذله گو , خيلي , شاد , شا
merrierدیکشنری انگلیسی به فارسیشادتر، شاد، فراخ، خوش، بشاش، مسرور، سرخوش، سرمست، شاد کام، خوشحال، شادمان، پرنشاط، خوشدل، سرحال، پر میوه، با نشاط، شاد دل، خرم، خشنود، خندان، خوش وقت، خوشنود، س
merriestدیکشنری انگلیسی به فارسیجادوگر، شاد، فراخ، خوش، بشاش، مسرور، سرخوش، سرمست، شاد کام، خوشحال، شادمان، پرنشاط، خوشدل، سرحال، پر میوه، با نشاط، شاد دل، خرم، خشنود، خندان، خوش وقت، خوشنود،
گام برداشتنلغتنامه دهخداگام برداشتن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) براه افتادن . رفتن . || اقدام کردن . عمل کردن : به کام دل خویش برداشت گام شد، شاد دل ، یافته کام و نام . فردوسی .به بهزادبن