شات و شوتلغتنامه دهخداشات و شوت . [ شات ْ ت ُ ] (اِ مرکب ، از اتباع ) لاف زدن (در زبان محاوره ). (فرهنگ نظام ).
شاط و شوطلغتنامه دهخداشاط و شوط. [ طُ ] (اِ مرکب ، از اتباع ) شات و شوت . شارت و شورت . هارت و هورت . لاف و گزاف . اشتلم .گفتار یاوه و بیهوده و هرزه . (ناظم الاطباء). رجوع به شات و ش
شاتو - دو - لوارلغتنامه دهخداشاتو - دو - لوار. [ ت ُ ل ُ ] (اِخ ) مرکز کمون سارت جزو آروندیسمان مان ، واقع در نزدیکی لوار ؛ دارای 4500 تن جمعیت است . کلیسای آن معروف است . صنایع نساجی و شرا
شاتو - شینونلغتنامه دهخداشاتو - شینون . [ ت ُ ن ُ ] (اِخ ) مرکز آروندیسمان نی یور ؛ دارای 2550 تن جمعیت است . پرورش اغنام و احشام و محصول غلات ، مبل سازی و بافندگی آن شهرت دارد. آروندیس
شاتو هوبریونلغتنامه دهخداشاتو هوبریون . [ ت ُ هَُ ب ِ ی ُ ] (اِخ ) نام تاکستان بوردله (از دپارتمان ژیروند) که یکی از بهترین انواع شراب سرخ مدوک محصول آن است .
شاتولغتنامه دهخداشاتو. (اِخ ) کمون سن - اِ - اواز جزو آروندیسمان ورسای ،واقع در کنار رود سن ؛ دارای 15300 نفر جمعیت است .
شاتولغتنامه دهخداشاتو. (ترکی ، اِ) زینه و پله ٔ نردبان . (ناظم الاطباء). || نردبان . (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ) (غیاث ). و به تازی سلم خوانند. (آنندراج ) : کجا بر کنگر قصرش کم
شارت و شورت کردنلغتنامه دهخداشارت و شورت کردن . [ ت ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) داد و فریاد راه انداختن . اشتلم و هارت و هورت کردن . لاف زدن . رجوع به شات و شوت کردن شود.
شارت و شورتلغتنامه دهخداشارت و شورت . [ ت ُ ] (اِ مرکب ، از اتباع ) اشتلم . لاف و گزاف . هارت و هورت . دعاوی باطل . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به شات و شوت شود.
حاجی بابا افشارلغتنامه دهخداحاجی بابا افشار. [ اَ ] (اِخ ) یکی از کسانی است که اولین بار برای تحصیل به اروپا رفتند و یکی از علل رفتن برای تحصیل به اروپا این بود که در طی دوره ٔ اول جنگهای
شاتلغتنامه دهخداشات . (ع اِ) شاة گوسپند و این لفظ را اکثر بتای مدوره نویسند. (غیاث ) : گرگ را کی رسد ملامت شات باز را کی رسد نهیب شخش . رودکی .به بُرّ و شات مرا بِرّ و مکرمت فر
شادلغتنامه دهخداشاد. (ص ) خوشوقت . خوشحال . بیغم . بافرح . (برهان قاطع). خوش و خرم . (آنندراج ). رام . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ذیل رام ). در پهلوی «شاد» و در اوستا «شات َ»