شابهارلغتنامه دهخداشابهار. [ ب َ ] (اِخ ) نام بتکده ای بود در نواحی کابل که در اطراف آن دشتی بس بزرگ واقع است . (فرهنگ جهانگیری ) : هر چه در هندوستان پیل مصاف آرای بودپیش کردی و د
شابهارلغتنامه دهخداشابهار. [ ب ُ ] (اِخ ) به قول سمعانی قریه ای است از قرای بلخ و عده ای از راویان بدان منسوبند. (معجم البلدان ). و رجوع به انساب سمعانی و ماده ٔ قبل شود.
شابهاریلغتنامه دهخداشابهاری . [ ب ُ ] (اِخ ) ابوعثمان شدادبن معاذ الشابهاری . وی از عبدالعزیزبن الاویسی و ابراهیم الفرا روایت کرده است . (انساب سمعانی ).
شابارلیلغتنامه دهخداشابارلی . (اِخ ) سلستینو. نام مستشرق ایتالیائی بزبان عربی ، اخبار ایطالیا که با ترجمه ٔ ایتالیائی بسال 1888 م . در رم به چاپ رسیده از آثار او است . (معجم المطبو
شابهاریلغتنامه دهخداشابهاری . [ ب ُ ] (اِخ ) ابوعثمان شدادبن معاذ الشابهاری . وی از عبدالعزیزبن الاویسی و ابراهیم الفرا روایت کرده است . (انساب سمعانی ).
شامارلغتنامه دهخداشامار. (اِخ ) ظاهراً مصحف شابهار. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). نام موضعی است که گروهی از گبران در آن توطن دارند. (برهان قاطع) (از فرهنگ جهانگیری ) (تحفة الاحبا
سوبهارلغتنامه دهخداسوبهار. [ ب َ ] (اِخ ) نام بتخانه ای بوده است حوالی غزنین . با شین هم بنظر آمده و آنرا شابهار نیز گویند. (برهان ) (فرهنگ رشیدی ) : بیامد به بت خانه ٔ سوبهاریکی
خضرالغتنامه دهخداخضرا. [ خ َ ] (اِ) چمن کاری . جایی که چمن در آن کاشته اند : چون کولکی چنان دید خفض را بر خضرا برد، بنشاند و اندر پیش او. (تاریخ سیستان ). برفتم تا باغ پیروزی ،