سیلهلغتنامه دهخداسیله . [ ل َ / ل ِ ] (اِ) مطلق گله و رمه را گویند از اسبان ، آهوان ، گوسفندان و امثال آنها. (برهان ). فسیله است که گله ٔ گاو، گوسپند، اسب و آهو باشد. (آنندراج )
سیلهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگلۀ گاو، گوسفند، آهو یا اسب؛ گله؛ رمه: ◻︎ به باغ اندر کنون مردم نبرد مجلس از مجلس / به راغ اندر کنون آهو نبرد سیله از سیله (فرخی: ۳۴۹).
بره سیلهلغتنامه دهخدابره سیله . [ ب َ رَ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان اسلام آباد غرب . سکنه ٔ آن 100 تن . آب آن از چشمه و محصول آن غلات دیم و لبنیات است .
بره سیلهلغتنامه دهخدابره سیله . [ ب َ رَ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان اسلام آباد غرب . سکنه ٔ آن 100 تن . آب آن از چشمه و محصول آن غلات دیم و لبنیات است .
وسیله بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار آتی سیله بودن، قابلیت استفاده، استفادۀ ابزاری، عاملیت، علیت، تأثیر سودمندی، یاری، مساعدت، امداد، کمک پشتیبانی، همکاری، اطاعت آلت دست، بازیچه، دست
یلخیلغتنامه دهخدایلخی . [ ی ِ ] (ترکی ، اِ) ایلخی . سیله . فسیله . گله ٔ اسب و استر. رمه ٔ اسب . (از یادداشت مؤلف ).- یلخی بار آمدن ؛ بی مربی بزرگ شده بودن . (یادداشت مؤلف ).